تبليغاتX
ابر و باد و مهتاب

از چارچوب محدود

باید

رها گشته

و در حریم لا یتناهی گام خواهم برداشت

و خواهم دید

فصلی را که:

 

((صدای پای عشق تنها صدایی ست که می شنوم

 

و دستهایم که در تهی بودن نورغرق می شدند

پیکرشان در هیچ دریایی نهفته نیست

 

و رد پای زمان را که شهری بود روی پیکر خاک

نشانی شده بر پیشانی کوه

و خواهم دید

آهی را که از دل طوفانی دریاها بر می خیزد

 

وآشیانه شاهینی که در قاف اندیشه ی انسان لانه دارد))

اینجا جایگاه نواهای تازه ایست

که در بال های شوق مردم آتش انداخته است

خاک های پراکنده

ترکیبی از سلول های ناطق انسان است

که در بستر زمان

و روی دوش باد های پریشان

به سوی احیای رستا خیز می روند

 

 

در عالم یک فرمول غرق گشته بود

و من در ابتدای بیداری خویش پرسه میزنم

 

+ نوشته شده درپنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 15:1 توسط مونا |


زندگی

رویا ی سر در گمی که خستگی اش

کمال دلبستگی

و یا نهایت انتظار است

قلبهای عاشق

در تضاد باید ها و شاید های مکرر

به برزخ سردجدایی کوچ می کنند

و من ابری که در ابتدای وسعت صحرا

 

در اغتشاش برگهای آرامش

حریر پیکر بادهای آشفته را لمس کرده ام

 

خیال می کنم

نهال آرزوهایم از تکثیر آفتاب می میرند!

خیال می کنم

خورشید دلخوشیم غروب می کند

خیال می کنم

دستهایم در آرزوی چیدن برگ آرامش زرد خواهد شد

اما هنوز دستانم

در قیامت اندوه جاودانه سبز می گردند

در شاهراه تکامل

بادی سرگردان

سرود نسیم را زمزمه می کند

و آیه های هوشیاری

 

ابرهای روشن رویش را

 

از خواب زمستانی بیدار خواهند کرد

 

از شوق سرشار خواهم گشت

می دانم!

+ نوشته شده دریکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 11:27 توسط مونا |


با سلام به همه دوستان گل مرسی که تو این مدت

 که نبودم منو فراموش نکردید (تازه قراره یه مدت دیگه هم نباشم)

موفق باشید امیدوارم فرداتون بهتر از امروزتئن باشه

شب بود و جوي لحظه هاي پر ز اندوه

تا باغ روياهاي خوب کودکانه

تا آن درختاني که تنها مانده بودند

با شاخه هايي خسته از جور زمانه

شب بود و تنها در کنار رويش ماه

صدها ستاره منتظر تا جشن ميلاد

شب بود و بزم و گفتگوي آب و سبزه

با دختر رويا کآرزويش لحظه اي خواب

شب بود و هم آغوشي آيينه و ماه

شب بود و سازباد و آواز درختان

شب بود و تو.من ساغري در دست

شب بود و موج و زورقي بی تاب در آب

با ناخداي مست مبهوتي که مي گفت

بادبانهارا بگيريد از باد ؛ بادبانها را بگيريد از باد

شب بود و عمق خواب و ديداري پر از ناز

در روياي شيرينم گلهاي سرخي را به تو تقديم کردم

اما خيالي بود

نه خوابي بود

نه بيدارم بيدار

ساقي بيا من تشنه ام جرعه اي ديگر

+ نوشته شده دردوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 16:32 توسط مونا |


سلام به همه ی دوستای خوب و مهربون باید بگم این روزا با اینکه به شدت مشغول کارم

ولی کلا روزای خوبیه و خیلی خوش میگذره شاید یه روز یه وبلاگ زدم با اسم

(( روزهای خوش مدرسه)) شاید چند وقتی نتونم به وبلاگهای دوستای عزیزم سر بزنم

(نیست که قبلا زود به زود می اومدم)) اما عذر خواهی منو پیشاپیش بپذیرید.

 

 

در بلور خاطراتم نقش خورشید روی دریا

نقش انتظار عاشق .تو نسیم پاک رویا

نقش یک نخل شکسته. نقش یک خلیج زیبا

نقش یک غروب غمگین. نقش یک دختر تنها

نقش غم

نقش گلایه

نقش گریه

نقش غصه

نقش قوی پر طلایی. که غمین اونجا نشسته

نقش ابر در باد . نقش آرامش دریا

نقش عاشقی که داره نظری بسوی فردا

نقش عاشقی که دستاش همیشه به آسمونه

در بلور خاطراتم . من همون دختر تنهام

که به انتظار نشستم تا بشم فدای چشمات

 

 

+ نوشته شده دردوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 0:42 توسط مونا |


چهار شنبه ساعت6 بعد از ظهر......با صدای زنگ تلفن به خود آمدم

گوشی رو که بر داشتم از آن سوی خط صدای مهربان فهیمه خانوم را شناختم

اما صدایش مثل همیشه نبود ، رنگ دیگری داشت........ما را به تولد شوهرش دعوت کرد

((او و شوهرش به خاطر عقاید خاصشان زیاد در جمع فامیل محبوب نبودند))

و با پر کشیدن مادر تنها رشته ی دوستی ما از هم گسست .

***************

پنج شنبه؛ ساعت 7 شب. ما : سرا پا سپید پوش(به خواست میزبان).به تولد مردی 67 ساله میرفتیم.

مردی که به خاطر عقاید نا متعارفش مورد طرد فامیل قرار گرفته بود و حالا این دعوت همه را متعجب کرده بود

جامه ی سپیدم بوی خوش تازگی میداد .

(2 ساعتی طول کشید تا به باغ آنها در کرج برسیم جای دنج و زیبایی بود

وقتی پا به باغ گذاشتم حس عجیبی به من دست داد بوی عود می آمد تنم می لرزید هوا هم البته سرد بود............

اما. آرامشی عجیب همه جا را فرا گرفته بود...من هنوز میلرزیدم

همه جا سپید بودانگار زمستان بود و همه جا برف نشسته

وقتی وارد سالن شدیم .احمد آقا سپید پوش......آرام موقر رنگ پریده و بیمارگونه روی مبل لمیده بود

داشت با خودش نجوا میکرد انگار کسی را نمیدید پیش رویش نشستم و سلامی و تبریک تولدش...

آرام و آهسته جوابم را داد.

.گفت: مادرت به داشتن دختری مثل تو افتخار میکنه چقدر شبیه مادرت هستی باهمون لحن صدا

با همون محبت و همون لبخند موجدار(با شنیدن اسم مادر انگار قلبم از جا کنده شد بغض گلویم را گرفت)

((یاد چشمای پر مهر مادرم افتادم یاد دستای قشنگش وقتی رو به آسمون بلند بود یاد عطر سجادش ))

دستش رو روی شونه ام گذاشت دست سردش روی شونه ی من یک حس غریبی بهم بخشید..

چقدر آروم شده بود دیگه از اون لحن پر شور خبری نبود

موها و ریش سپیدش با اون لباس سپید ........مثه یه رویای دور شده بود

لحظه ای چشم ازش بر نمیداشتم انگار اون چیزی میدونست و من مشتاق دانستنش

میخواستم بپرسم که همهمه ای ما را به خود آورد

جمعی از دوستانش وارد شدند و او دستهایش را برای استقبال باز کرد .

صدای دف همه جا را فرا گرفته بود........باز می لرزیدم اما سرد نبود.......

صدای دف............صدای دف

بیخود شده ام لیکن بیخود تر از این خواهم با چشم تو میگویم من مست چنین خواهم

من تاج نمیخواهم من تخت نمیخواهم در خدمتت افتاده بر روی زمین خواهم

........................... (مولانا)

و من در تمام مدت غرق او بودم...........خسته. رنگ پریده. کمی بی تاب با خود مدام زمزمه میکرد

(او دیگر آن احمد آقایی نبود که همه میشناختند) تا نزدیک نیمه شب نواختن دف و خواندن

اشعار شاعر عاشقترین مولانا ادامه داشت من زمان را گم کرده بودم در زمان غرق شده بودم

تا هنگامی که او آرام دراز کشیدو چشمانش را بست تا هنگامی که او پیش معشوق رفت

و به قول خودش متولد شد

لحظه ای سکوت و سپس.........صدای حیدر حیدر تمام فضا را پر کرد

چشمم دنبال فهیمه خانوم بود یافتمش ............در شولای سپیدی گم و فریاد حیدر حیدر

همه یک صدا حیدر حیدر.......آسمان:حیدر حیدر و زمین:حیدر حیدر

و باز عطر خوش اشعار مولانا.....

روز شادیست بیا تا همگان یار شویم دست با هم دهیم و بر دلدار شویم

.................................

روز آنست که تشریف بپوشد جانها ما به مهمان خدا بر سر اسرار شویم

دوستانش جسم پاکش را بر دوش گرفتند و یا حیدر گویان کف زنان

از سالن بیرون رفتند متعجب بودم جز من کسی اشک نمی ریخت ..........

ساعتی بعد او در باغ خانه اش از خاک به افلاک رفت

کسی روی پله ها نشسته بودو نی میزد ناله ی نی شور عرب بود و الحق که چه شوری به پا کرده بود....

***************

سپیده ی صبح جمعه در حالی که دسته ای کبوتر سپید در آسمان پرواز میکردند از در باغ بیرون آمدیم

خواب بودیم یا بیدار.........لبخند آبی او را وقت جان دادن هیچ گاه فراموش نخواهم کرد نگاه زلالش

وای خدایا مرگ یا زندگی؟ تولد یا مرگ؟ صدای لرزان پیرمرد...........همه و همه

سوالهایی بود که ذهن مرااز آنروز تا به حال به خود مشغول کرده...............

خیزید عاشقان که سوی آسمان رویم

دیدیم این جهان را تا آن جهان رویم

نی نی که این دو باغ اگر چه خوشست و خوب

زین هر دو بگذریم و بدان باغبان رویم

سجده کنان رویم سوی بحر همچون سیل

بر روی بحر زان پس ما کف زنان رویم

+ نوشته شده دردوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 0:42 توسط مونا |


من یک معلمم لحظه ای به دنیا آمدم که نخستین سوال بر زبان یک

دانش آموزجاری شد...

نخستین بار زمانی به خود بالیدم که کلاس غرق در سکوت به شعر

مولانا گوش میدادند ...

گاهی من زبان حافظ هستم که به انسانها آموخت که جز غم بی او بودن

غم هیچ کس نخورند.

گاهی من صبر آن سولیوان هستم که دستهای کوچک هلن کلر را گرفت

ودنیا را از طریق حس به او نشان داد.

به خود می بالم وقتی با رجز های رستم به نبرد دیو سپید میروم..

من یک معلمم من تمام کسانی هستم که فضای زندگی مرا با حضور خود

آذین بسته اند.

من تمام آن نام ها و چهره هایی خواهم بود که نامشان و چهره شان از یاد ها

نخواهد رفت.

من یک جنگاورم و هر روز باید با منفی بافی ها. ترس ها. تعصبات

.جهل و بی تفاوتی ها بجنگم

در این نبرد تنها نیستم (عشق. ایمان. خنده .هوشیاری و کنجکاوی )

همه در زیر پرچم من با جهل می جنگند.

من یک معلمم و بسیار سعادتمندم که چنین تجربه ی بزرگی را از

سر می گذرانم .

من از خداوند ممنونم که بزگ ترین سرمایه ها را به من داده.

به من آهن آخته ای داده تا با آن هر چه می خواهم بسازم.

من یکی از خوشبخت ترین کسانی هستم که در خلقت با خداوند شریکند.

+ نوشته شده دریکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 10:34 توسط مونا |


سلام به دوستای خوبم......بازم شرمنده که دیر آپ کردم

راستش بعد از جریان پریسا دستم به قلم نمیرفت

ولی حالا که خبرهای خوب بهم رسیده و از سلامتی و شادی پریسا خیالم راحت شده

وقتش بود که بنویسم

از اینکه اشتباه نکرده بودم از باور خودم هر چند خیلی تلخ......

اما به حرمت قلم اصلا نتونستم.

وقتشه که غمها رو بسپریم به دست باد.........

نمیدونم چطور از کسی که تو این مدت منو تنها نذاشته و منو باور داشته

تشکر کنم........تو خوبی و اینه همه اعترافه......

 

آرمان حیات من

ابریست پر از اندیشه ی باران

من چون مجسمه نمکی در انتهای یک غار قدیمی

در انجماد سخت سنگ

ایستاده بودم

من ازخیال خواب کبودی که

روح لطیف مرا پرواز می داد

در سرای هیچ و خیال های موهوم و پوچ بیم داشتم

((و خوب می دانستم

که یک اندیشه ی منور و بی آلایش

در ازدحام بیهودگی اذهان تار

دود میشود و

نرسیده به شاهراه کمال

می میرد))

نخواهم که گویندمان هیچ و خوانندمان پوچ

 

 

********

چونان برگهای پاییزی

زرد شدیم ولی

هبوط کردیم

از سبزینه های بهشتی و

عریانی تبسمی دلپذیر

 

نخواهم که گویندمان هیچ و خوانندمان پوچ

*************

قلبم با هر طپش تو را فریاد میزند

خدایا

بگذار ( بیگانگان با عشق ) دانند و نادیده گیرند

ما سبز می مانیم هر چند به یادگار........

+ نوشته شده درشنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 15:25 توسط مونا |


........

خسته و سرگشته و حیران

می دوم در راه پرسشهای بی پایان!

( دنیای سایه ها)

 

ابرها

احساس تشنگی و عطش را

در دل شهرغمزده می ریزند

وچه بی تفاوت از رویای باران می گذرند

بادهای مانده در کویر

سراب می نوشند

رویای دیرینه شان خیال طوفان است

(( کبوتران خانگی به اسارت در قفسهای پوسیده دل خوشند))

و تمام رویا های آسمانیشان

پرواز تا طنین دل صیاد است.

وقتی دلت صعود

تا انتهای کوه می خواهد

تا ابرها را به ترحم بخوانی!!

وقتی قلمت از نوشتن رنج دخترکی بی پناه فریاد میکشد

وقتی دلت برای باغچه ی بی باغبان میسوزد

وقتی میدانی ولی دستانت به برگ آرامش نمیرسند!!

وقتی لحظه های زمان

لبخند سرد مردم و گریه ی او را

(که مانند زخمه به تار. دلم را میخراشد)

احساس نمی کنند

وقتی فریاد در گلویت بغض تلخی میشود

آیا همیشه نورغریب می ماند؟!!

 

آیا همیشه حقیقت روی دوش باد های پریشان

به سوی کویر می رود؟؟!

+ نوشته شده درسه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 17:27 توسط مونا |


من از جهان بي تفاوتي فكرها و حرفها و صدا ها مي آيم و اين جهان به لانه ي ماران مانند است

و اين جهان پر از صداي حركت پاهاي مردميست كه همچنان كه ترا مي بوسند در ذهن خود طناب دار ترا مي بافند (فروغ)

در جهانی اینچنین زندگی میکنیم اما شقایق هم هست

عشق هم هست .عشق به وطن. عشق مردانی به وطن .

عشق جان بر کف بودن. عشق مردانیکه برای خاکشان جان فشانیها کردند از کاوه ی آهنگر تا امیر کبیر.

تا مردان این عصر عشق مردانی که برای وطن جنگیدند اما نه به وصال معشوق رسیدند

نیمی در زمین و نیمی در آسمان تا به حال به این فکر کرده ای؟!

(با زمین خیلی غریبه یه فرشته رو زمینه ) قصه قصه ی مردیست که فرشته ای زمینیست

 

قصه ی پدرمن. پدر تو. پدر فاطمه قصه ی پدری که که پاهایش را در نبرد عشق برسیاهی تقدیم وطن کرد

وطن من. وطن تو. وطن فاطمه.........

قصه ی مردانی که افسانه شدند جاودانه شدند و البته گاهی فراموش شدند

قلم از نوشتن نام جانباز می لرزد از تو گفتن آسان نیست از تویی که عاشقانه جنگیدی

و پاهایت را تقدیم خاک وطن کردی .و فریاد زدی

اگر سر به سر تن به کشتن دهیم از آن به که کشور به دشمن دهیم

دریغ است ایران که ویران شود کنام پلنگان و شیران شود

(میخوام به فرشته ی زمینی فاطمه بگم دوستت داریم دلاور مردی هات یاد همه ی ما نسل سومی ها هست)

تقدیم به جانبازان ایران زمین:

 

وقتی قلم به نام تو رسید همه ی حرف ها شعر شد

سبک شد

همه ی شعر ها خوبی شد

آسمان بارید( باران عشق )

مرغ نغمه اش را خواند

درختان با ساز باد شروع به رقصیدن کردند

تو خود درخت پر شکوفه ای شدی

و فرزندان ایران من پرنده های کوچکی بر شاخه ات

وقتی برف نام تو را شنید آب شد

شکوفه های سر شاخه هایت رقصیدند و آفتاب در آمد

ای آفتاب استقامت و حماسه

وقت آن است که عشق را زیبا بسرایی

وقت آن است که عشق را برای فرزندان وطن معنا کنی

فرقی نمیکند قلم از پر کبوتر باشد یا ساقه ی نیلوفری دستانت

وقت آن است که قدم بر دلهای ما بگذاری

برخیز وقت مشق عشق است

بیا

پاهایت را که نثار خاک وطن کردی

 

پس با بالهایت بیا .........

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده درشنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 17:25 توسط مونا |


عشقم را در سال بد یافتم من امیدم را در یاس یافته ام

من نور را در ظلمت یافته ام

و هنگامی که داشتم خاکستر میشدم........

گر گرفتم

زندگی با من کینه داشت من به زندگی لبخند زدم

خاک با من دشمن بود من بر خاک خفتم

چرا که زندگی سیاهی نیست

چرا که خاک خوب است

من بد بودم اما بدی نبودم

از بدی گریختم و دنیا مرا صدا کرد

و سال بد به سرآمد و سال تاریکی به سر رسید

و من ستاره ام را یافته ام

من خوبی را یافته ام

به خوبی رسیدم و شکوفه کردم

تو خوبی و اینها همه اعتراف است

من راست گفته ام و گریسته ام

و این بار.........

میگریم تا بخندم

زیرا آخرین اشک من نخستین لبخندم خواهد بود.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده دردوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 18:59 توسط مونا |